خرید بک لینک

از زنـــدگی

از خــــوشی ها

از همه عمـــــر می تــوان گــذشت

اما از تــو نـــمی توان رد شد

بانـــو !

چـــه نــسـبتی با خــدا داری که

برگشـتن از تو را کفـــر می دانم ؟

***

به جنگ که فکر میکنم

زخمی می شوم

به کویر که فکر می کنم

تــَرَک برمى دارم

به آسمان که فکر مى کنم

پایین مى افتم

و هر وقت به جنگل مى اندیشم

گله اى گوزن ها از رویم رد مى شود

جرأت فکر کردن به تو را ندارم

“دریا”

نام عمیقى براى یک معشوقه است

و من

هیچوقت شنا کردن بلد نبوده ام . . .

***

در عمق چشمانت

خواستنی بزرگ جاری است

من به تو فکر می کنم

و غریزه ای تند و سیل گون

که تو را از مرز کلمات

عبور خواهد داد

***

عشق من

بارها با نفسهام

به نقطه نقطهی تنت گفتهام:

دوست داشتن تو

گفتنی نیست

تماشایی ست

دستهام شاهدند

***

ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ …

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ …

ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ …

ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ …

ﻭ ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ …

ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺷﻌﻔﯽ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ …

ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ … !

هر جای دنیا میخواهی باش …

من احساسم را با همین دست نوشته ها

به قلبت میرسانم …

***

محشر را من و باد

به پا خواهیم کرد

وقتی هیچکدام

کوتاه نمی آییم

از لمس موهایت…

***

به هرکسی که می رسی ، می گوید :

آدم فقط یکبار عاشق می شود …

دروغ است …

تو باور نکن …

مثلاً خود من ، هرروز ، دوباره ، عاشقت می شوم …

***

می نشینی

دستانت

گره ای

و بندهای کفشت

چشمانت

برمی خیزند

نگاهت

گره ای

و بندهای جانم…

***

دیروز

وقتی کسی در حضور من،

اسم تو را بلند گفت،

طوری شدم …

که انگار گُل رُزی از پنجره ی باز

به اتاق پرت شده باشد …

***

میخواستم دوستت داشته باشم

خودت را نداشتم …

کجایی علاقه ی من؟

برچسب: نویسنده: سارا مرادیان تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:06

صفحه بندی